|
تظاهر و ریا یکی از شایع ترین و مهلک ترین بیماری های عصر ما و جامعه ی ماست که تا مغز استخوان بیشتر افراد جامعه نفوذ کرده است . از آثار زیانبار این بیماری پوکی مغز و شخصیت فرد مبتلاست. این بیماری مانند خیلی از بیماری های خطرناک دیگر انواع و مراتبی دارد. در یک تقسیم بندی می توان به دو نوع خوش خیم و بدخیم آن اشاره کرد .
در نوع خوش خیم آن ، فرد به بیماری خویش آگاه است . بنا بر این امکان معالجه و جلوگیری از پیشرفت آن وجود دارد. نمونه های بارز آن در دولتمردان و مسئولان ما مشاهده می شود . پیراهن یقه آخوندی ، سبحه (تسبیح) برکف ، ذکر بر لب ، دارای محاسن ، و احیاناً پینه بر پیشانی . به قول شیخ بهایی :
سبحه برکف توبه بر لب دل پر از شوق گناه
معصیت را خنده آید ز استغفار ما
بالاخره بعد از سی سال گدایی می دانند شب جمعه کی است و سوراخ دعا را پیدا کرده اند .
نوع مضحک و فکاهی آن در جلسات روضه خوانی و مداحی در سالهای اخیر باب شده است . طرف چفیه ای بر سر می کشد تا ریا نشود! بعد با صدای بلند گریه می کند ، نعره می زند ،برسر و ران خود می زند . البته در بعضی روایات " تباکی " یعنی خود را به گریه زدن و فیلم بازی کردن آمده است .
بد نیست خاطره ای نقل کنم . چند سال پیش در مسجد محله مان شبها مراسم عزاداری و مداحی برگزار می شد . فردی که مسئول تنظیم دستگاه صوتی و بلندگو بود وخودش مبتلا به ریا از نوع بدخیم بود که بعداً توضیح خواهم داد و دائماً در حال آمد و رفت بود حتی در تاریکی شب از آتش سیگارش رفت وآمدش مانند کرم شب تاب مشخص بود وقتی که می بیند یکی از جوانان که چفیه ای بر سر کرده و با صدای بلند گریه می کند ، کنار او می رود و از زیر چفیه دست بر صورت و گونه های او می زند متوجه میشود که خشک خشک است و قطره ای اشک از چشمش خارج نشده به او می گوید فلان فلان شده این همه نعره می زنی پس اشکت کو ؟ خلاصه کار به نزاع و درگیری لفظی کشیده می شود و عده ای اعتراض می کنند که چرا تو ذوق جوان مردم می زنی ؟
به جرأت می توانم بگویم اکثریت افرادی که در مراسم سینه زنی عاشورا و تاسوعا میدان داری می کنند یا زیر علم می روند از اراذل و اوباشند که فرصتی برای خودنمایی پیدا می کنند .
اما نوع دوم و بدخیم آن ، این است که ریا تا عمق جان فرد نفوذ کرده ولی خودش از آن آگاه نیست . به تعبیر استاد فرزانه مصطفی ملکیان خودش خودش نیست ، سراسر زندگیش فیلم بازی می کند و نمی داند که نقش بازی می کند . دارای یک زندگی عاریتی است ، دائماً می کوشد افکارش ، اعتقاداتش ، رفتار و سلوکش را با اعتقاد و رفتار طبقه یا گروه یا فرد دیگری میزان می کند . این حالت را می توان تحت عناوین دیگری مانند از خود بیگانگی ، الیناسیون ،خود باختگی نام برد که به وفور هم در قشر مذهبی جامعه که دائماً خودش را منطبق بر طبقه روحانیت یا فردی از این طبقه می کند و هم برجوانانی که رفتارشان تقلید کور کورانه از دیگران است دیده می شود . من این شعار اگزیستانسیالیست ها را که می گفتند : "خودت باش ، نه آنچه که خوشایند دیگران است " خیلی می پسندم. چند سال پیش کتاب " روانشناسی کمال یا الگوی شخصیت سالم " تألیف دکتر دوان شولتس / ترجمه : گیتی خوشدل را مطالعه می کردم . کتاب بسیار جالب و خواندنی که به طرح نظر روانشناسان انسانگرا مانند آلپورت ، راجرز ، فروم، مزلو، یونگ، فرانکل و پرلز در باره ی الگوی شخصیت سالم پرداخته است . در اینجا دیدگاه بعضی از این روانشناسان بزرگ که با موضوع ارتباط دارد نقل می کنم :
مزلو:
خواستاران تحقق خود، در همه جنبه های زندگی به شیوه ای بی تعصب و مستقیم و بدون تظاهر رفتار می کنند. ناگزیر به پنهان ساختن عواطف و هیجانات شان نیستندو می توانند صادقانه آنها را نشان دهند. به عبارت ساده تر، می توان گفت اینها به طور طبیعی و بر طبق طبیعت خویش عمل می کنند.
یونگ:
پذیرش خود همراه با خودشناسی می آید. فردیت یافتگان آنچه را که دوره اکتشاف بر آنها فاش می سازد می پذیرند. قدرت ها ، ضعف ها ، جنبه مقدس و شیطانی طبیعت خویش را پذیرا هستند. با آنکه ممکن است در وضعیت های مختلف صورتک های متعارف به چهره بزنند اما این کار را به قصد سهولت اجتماعی می کنند . فردیت یافتگان می دانند که نقش بازی می کنند و این نقش ها را با خود راستینشان به اشتباه نمی گیرند.
فرانکل:
و انسان سالم کسی است که : در انتخاب عملش آزاد است . شخصا مسئولیت زندگی اش را می پذیرد. برای زندگی خود معنایی مناسب با خود یافته است و بر زندگیش تسلطی آگاهانه دارد.
پرلز:
من از پی کار خود، و تو از پی کار خودت / به این جهان نیامده ام که با خواسته های تو زندگی کنم/ و تو هم نیامده ای که به دلخواه من زندگی کنی/ تو تویی ، و من من / اگر تصادفا همدیگر را یافتیم زهی سعادت!/ و اگر نه چاره ای نیست...
در پایان برای حسن ختام ابیاتی از ترانه ی سیاوش قمیشی :
ای بازیگر گریه نکن ما همه مون مثل همیم
صبحا که از خواب پا می شیم نقاب به صورت می زنیم
یکی معلم می شه و یکی می شه خونه بدوش
یکی ترانه ساز می شه یکی می شه غزل فروش
کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورت های ماس
گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداس
هرکسی هستی یه دفعه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن رها شو از پیله ی خواب
نقش یک دریچه رو، رو میله ی قفس بکش
برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش
کاشکی میشد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس
تنها برای یک نگاه حتی برای یک نفس
تا کی به جای خودما نقابمون حرف بزنه
تا کی سکوت و رج زدن نقش نمایش منه
می خوام همین ترانه رو ، رو صحنه فریاد بزنم
نقابمو پاره کنم جای خودم داد بزنم
|